معبودهای من

آنها که از در می آیند و می روند چهارپایان نجیب و ساکت تاریخ اند. حادثه ها را تنها کسانی در زندگی آدمی آفریده اند که از پنجره ها برون جسته اند و یا به درون پریده اند...

فریدون توللی
نویسنده : یگانه - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ٢ فروردین ۱۳٩٠
 
چون  بوم  پرشکسته  در این عید بی امید           بنشسته ام  به   کلبه   اندوهبار   خویش

بنشسته ام  که  سال نو   آید  ز در  فراز             وز  دوش  خسته درفکند  کوله بار  خویش

گیرد   عرق  ز   چهره   پوشیده   از   غبار             بشکافدم  به  حیرت  و  بنشاندم  درست

دستم به شانه کوبد و جنباندم  که: "خیز!             این  پشته زاد  محنت  یکساله راه  توست

بس رنج گونه گونه که بربسته دست بخت             در   این   شگفت بار   امانت   به   نام  تو

بس سرنوشت تیره که چون مار خوشه دار            بگشاده   کام  تشنه   به   امید   گام   تو

پارینه  رفت،  بر  کف  من  از  سبوی   عمر            جامی   به   نامرادی    آینده    نوش   کن

سالی  دگر   بمان  و  در  این  انتظار   تلخ             بر کام  ناشکفته  به  حسرت خروش  کن"

چون  بوم  پرشکسته در این  عید  بی امید            شادم    که   آفریده    نگیرد   سراغ   من

شادم که مرگ تیره در این شام سرمه فام            بیرون   کشد دو  چشم و دمد بر چراغ من


 
 
بازشناسی هویت ایرانی اسلامی-علی شریعتی
نویسنده : یگانه - ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ٢٥ اسفند ۱۳۸٩
 

جامعه ای که وحدت فکری دارد جامعه ای ست که در آن همه نمی اندیشند بلکه یک نفر فکر می کند.


 
 
رویای تبت-فریبا وفی
نویسنده : یگانه - ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز ٢٤ اسفند ۱۳۸٩
 

مرد آرام عاشق سکوت بود، شیوه ی حرف زدنش بود. برای این سکوت نمی کرد تا چیزی یادش بیاید. سکوتش وقفه ی معمولی یا مکث بین دو حرف نبود، خود حرف بود.


 
 
فریدون مشیری
نویسنده : یگانه - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ٧ بهمن ۱۳۸٩
 

حیف، می دانم که دیگر، برنمی داری از آن خواب گران، سر
تا ببینی خوردسال سالخورد خویش را
کاین زمان چندان شجاعت یافته است تا بگوید: "راست می گفتی پدر!"


 
 
علی شریعتی
نویسنده : یگانه - ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز ٦ بهمن ۱۳۸٩
 

اگر بدانسان که جفتی از آدم، پدر نخستینمان، برای او آفریدی برای من نیز حوایی از خود من برمی آوردی از شور و شادمانی سر بر آسمان می سودم.


 
 
حسین پناهی
نویسنده : یگانه - ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ٤ بهمن ۱۳۸٩
 

من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم.
دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم.
قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم.
من می ترسم پس هستم، اینچنین می گذرد روز و روزگار من،
من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم.


 
 
حافظ
نویسنده : یگانه - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ٢٢ دی ۱۳۸٩
 

گر ز مسجد به خرابات  شدم  خرده  مگیر 

مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد


 
 
گفتگوهای تنهایی-علی شریعتی
نویسنده : یگانه - ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۸ دی ۱۳۸٩
 

معشوق من چنان لطیف است که خود را به "بودن" نیالوده است که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد نه معشوق من بود.


 
 
علی شریعتی
نویسنده : یگانه - ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز ٦ دی ۱۳۸٩
 

"عمر" مدت و مهلتی است که به تاریخ داده شده تا تاریخ چند هزار ساله بتواند در یک فرد حلول کند و خودش را به صورت یک شخصیت انسانی به او ببخشد.


 
 
جان دن
نویسنده : یگانه - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز ٥ دی ۱۳۸٩
 

مرگ هر انسانی جانم را می کاهد، چرا که با همه ی بشریت در هم آمیخته ام، بدینسان هرگز نمی پرسم ناقوس ها برای که به صدا درمی آیند، چرا که میدانم برای توست.


 
 
حسین پناهی
نویسنده : یگانه - ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز ٥ دی ۱۳۸٩
 

میدونی چرا کلاغا 300 سال عمر می کنن ما آدما 50 سال؟
چون ما 300 سال عمر کلاغو می تونیم تو یه لحظه تجربه کنیم، یه لحظه ی سرگردونی ... تفکر ... زجر...


 
 
جاناتان مرغ دریایی
نویسنده : یگانه - ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ٤ دی ۱۳۸٩
 

باش! چونان صفحه ای که دغدغه ی کلمه دارد.
آوازی بخوان! در جستجوی آوایی که بی صداست.


 
 
علی شریعتی
نویسنده : یگانه - ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ٤ دی ۱۳۸٩
 

آدمی هر چه روح می گیرد وهر چه از آنکه هست فاصله می یابد، از آنکه باید باشد نیز دورتر می گردد، و این است که هر که متعالی تر است از وحشت ابتذال هراسناک تر است!


 
 
حسین وارث آدم-علی شریعتی
نویسنده : یگانه - ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ٢٤ آذر ۱۳۸٩
 

اکنون یعنی سال ۶٠ هجری پاسخ همه در برابر این پرسش عصر این است که: نه!

و در این میان، تنها یک مرد، آن هم یک مرد تنها، فتوا می دهد که: آری!

یعنی چه "آری"؟ یعنی که در عجز مطلق، یک انسان اگاه و آزاد که ایمان دارد، در عصر سیاهی و سکوت، در برابر غصب و جور، باز هم مسئولیت جهاد دارد.

توانستن یا نتوانستن، ضعف یا قدرت، تنهایی یا جمعیت، فقط شکل انجام رسالت را عوض می کند نه وجود آن را!


 
 
احمد سروش
نویسنده : یگانه - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ٥ مهر ۱۳۸٩
 

ای تو آن عطر رمنده
وی به خود پیچیده و خود یافته چون کوه
نغمه از تو، زخمه از تو، شعر و صوت و گفت از تو
زخمه ای چابک بزن بر تار
تا که از زندان "سیمینم" برآید نغمه موزون تر
نغمه کان ز اندازه ی ساز است افزون تر

گو برآید نغمه ای از ساز
بشکند این ساز آرش وار
که نیازی نیست زایش را
زایش پاک و نجیبی را به هیچ افزار

نغمه گو بیرون فتد از ساز
گر بسوزد ساز نبود باک
فاعلاتن فاعلاتن نیز
گو برو از یاد
آنکه می رقصد میان دود خویش
او نترسد از شکست عود خویش


 
 
سید مهدی شجاعی
نویسنده : یگانه - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ٥ مهر ۱۳۸٩
 

می گویم: "من به یک لیلی محتاجم" می گویند: زن بگیر.
گاهی وقت ها با خودم فکر می کنم که کاش لیلی زن نبود تا عوام این همه به اشتباه نمی افتادند.


 
 
هبوط-علی شریعتی
نویسنده : یگانه - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ٥ مهر ۱۳۸٩
 

جهان برایم دیگر هیچ نداشت و من دلیر، مغرور و بی نیاز اما نه از دلیری و غرور و استغنا، که از "نداشتن"، از "نخواستن". زندگی کوچکتر از آن بود که مرا برنجاند و زشت تر از آنکه دلم برآن بلرزد. هستی تهی تر از آنکه "به دست آوردنی" مرا زبون سازد و من تهیدست تر از آنکه "از دست دادنی" مرا بترساند.


 
 
حسین پناهی
نویسنده : یگانه - ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز ۳ مهر ۱۳۸٩
 

نیم ساعت پیش، خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش

سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت

و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد

آواز که خواند تازه فهمیدم پدرم را با او اشتباهی گرفته ام


 
 
حسین پناهی
نویسنده : یگانه - ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۳ مهر ۱۳۸٩
 

خدا، کران بیکرانه ی شکوه پرستش من بود

و شیطان، اسطوره ی تنهایی اندیشه های هولناک من

کفش، ابتکار پرسه های من بود

و چتر، ابداع بی سامانی هایم

من اولین سیاه مست زمینم

هر چرخی که می بینید، بر محور شراره های شور عشق من می چرخد

آه را من به دریا آموختم...


 
 
سلوک-محمود دولت ابادی
نویسنده : یگانه - ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ۳ مهر ۱۳۸٩
 

خود را در نگاه تو، در درنگ غافلگیر شده ی چشمان تو بازیافتم و بازشناختم و یک بار دیگر "آدم" شدم.


 
 
← صفحه بعد